تبليغاتX

 

ღ:•* *•:عاشقانه:•* *•:ღ

برام دعاکن

برام دعاکن عشق من ، همین روزا بمیرم

آخه دارم از رفتنت بد جوری گر می گیرم

دعا کنم که این نفس تموم شه تا سپیده

کسی نفهمه عاشقت چه تا سحر کشیده

این آخرین باره عزیز دستامو محکم تر بگیر

آخه تو که داری میری به من نگو بمون نمیر

تو میری و یه باغ سبز ،درش به روت بازه هنوز

من باغ سوختم نازنین ،باشه برو با من نسوز

اگه یه روز برگشتی و گفتن فلانی مرده

بدون که زیر خاک سرد ،حس نگاتو برده

گریه نکن برای من قسمت ما همینه

دستامو محکمتر بگیر لحظه ی آخراینه

لحــــــــــــــــــظــــــــــــــه ی آخــــــــــر ایـــــــــــنــــــه


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/09/05 ساعت موضوع | لينک ثابت


عاشقانه می نویسم

با قلمی به رنگ سبز و با دلی به رنگ آبی مینویسم

از تو که بهترینی...
مینویسم از آن قلب مهربانت ، از آن چهره ماهت
مینویسم از تو که همان فرشته نجات این قلب شکسته منی
مینویسم از تو که برایم بهترینی عزیزم
با چشمهای خیس مینویسم که مرا تنها نگذار

و با دلی پر غرور مینویسم که

تا آخرین لحظه نفسهایم ، هم نفس تو هستم
یک قلب کوچک و پر از درد و غصه دارم

همین قلب یک عالمه آرزو و عشق درونش نهفته است

آرزوی به تو رسیدن و با عشق تو زندگی کردن
چه لحظه زیبایی است لحظه ای که ما بهم رسیده ایم

و آنگاه که دست در دستان هم گذاشته ایم در کنار دریا ایستاده ایم

و لحظه غروب خورشید را می بینیم
چه لحظه زیبایی است لحظه به هم رسیدنمان...
آن لحظه را با دنیا نیز عوض نخواهم کرد

چون برای رسیدن به آن همه چیز را

زیر پا گذاشته ام و قید همه کس را زده ام...
خاطرات گذاشته را از دلم سوزاندم به خاطر تو

و در قلبم همه اسمها برایم بی گانه اند و تنها تو را می شناسم

قلب مهربان تو و اسم مقدست را...
تنها کافی است لحظه های سخت زندگی ام را با نام تو آغاز کنم

آنگاه آن لحظه های سخت برایم چه آسان می شود!
می نویسم از تو که هیچکس به زیبایی تو برایم نیست

و هیچکس به جز تو لایق این قلب پر احساس من نیست ...
با قلمی به رنگ سبز ، با احساسی به رنگ آبی

با آرامش عاشقانه می نویسم از تو
که بیشتر از همه کس و همه چیز دوستت دارم عزیزم

دوستت دارم
خیلی دوستت دارم
به پاکی چشمانت قسم دوستت دارم
به خدا خیلی دوستت دارم ...
تو همه وجودم ، زندگی ام و تمام هستی منی آری تو دنیای منی!
با تو این زندگی برایم زیباست

و لحظه های با تو بودن برایم شیرین است...
با تو می توانم با افتخار به قله خوشبختی برسم

و نام مقدس تو را فریاد بزنم!
تو همان خوشبختی منی  همانی که برای رسیدن به آن

از همه چیز و همه کس خواهم گذشت!
تنها تو را می بینم

لحظات با تو بودن را و یک زندگی شیرین

و آخر سر نیز رویاهای
عاشقانه ام با تو!
با تو  همانی خواهم شد که تو میخواهی

همان عاشقی که برای همیشه با تو وفادار می ماند!
بگذار به آنهایی که این دل بی گناهم ر ا شکستند ثابت کنم

عشق واقعی به چه معناست!
 این قلب شکسته ام

قلبی که توسط آنان که ادعای عاشقی می کردند

شکسته شده است را با اطمینان برای همیشه به تو تقدیم می کنم

و دلم میخواهد تا آخرین لحظه نفسهایت

آن را با محبت و عشقت نزد خود حفظ کنی!
با تو می مانم ، عاشقتر از همیشه

با تو هستم ، خواهم ماند

مثل یک مجنون تا ابد و برای همیشه!
به پاکی آن قلب مهربانت قسم دوستت دارم
به خدای آسمانها و زمین خیلی دوستت دارم
تو همانی که من میخواستم

تو همان عشق واقعی هستی که سالها در جستجوی او بوده ام!
اینک که تو را به سختی به دست آورده ام

به آسانی نیز از دست نخواهم داد....
 با تو معنای عشق را فهمیدم

و فهمیدم که چگونه باید عاشق ماند!
آری همین است رسم عاشق بودن !
با قلبی پاک و احساسی پر از محبت و عشق

با صداقت ، یکرنگی و یکدلی با آنکه دوستش داری

و همه زندگی ات هست تا آخرین نفس

تا لحظه مرگ بمانی و عاشقتراز همیشه نیز دوستش بداری ...

این رسم عاشقی است که تو به من و آنان که قلبم را
 شکستند آموختی!
پس ای عشق من با یکدلی ، یکرنگی ، صداقت ، با قلبی پاک

عاشقانه تر از همیشه با تو
 می مانم و باور کن که .....


خیلی دوستت دارم

 


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/05/27 ساعت موضوع | لينک ثابت


تنهایی؟!؟!؟!؟!

سلام به دوستان گلم وقت نکردم نتونستم بهتون خبر بدم شرمنده .من اپ هستم .
 

نيمه شب آواره و بي حس و حال 


 در سرم سوداي جامي بي زوان


پرسه اي آغاز کرديم در خيال


 دل به ياد آورد ايام وصال


 از جدايي يک دوسالي ميگذشت    


 يک دوسال از عمر رفت و برنگشت


 دل به ياد آورد اول بار را


 خاطرات اولين ديدار  را


 آن نظر بازي آن اسرار را


 آن دوچشم مست آهو وار را


 همچو رازي مبهم و سربسته بود


 چون من از تکرار، او هم خسته بود


 آمد هم آشيان شد با من او


 همنشين و همزبان شد با من او 


خسته جان بودم و که جان شد با من او


 ناتوان بود و توان شد با من او


 دامنش شد خوابگاه خستگي


 اين چنين آغاز شد دلبستگي


واي از شب زنده داري تا سحر


 واي از آن عمري که با او شد به سر


مست او بودم ز دنيا بي خبر


دم به دم اين عشق ميشد بيشتر


 آمد و در خلوتم دمساز شد


گفتگو ها بين ما آغاز شد


 گفتمش


 گفتمش  در عشق پا برجاست دل


 گر گشائي چشم زيباست دل


 گر تو زورق بان شوي درياست دل


 بي تو شام بي فرداست دل


 دل ز عشق روي تو حيران شده


در پي عشق تو سرگردان شده


 گفت :


 گفت در عشقت وفادارم بدان


 من تو را بس دوست ميدارم بدان


 شوق وصلت را به سر بدان


 چون توئي مخمور خمارم بدان


 با تو شادي ميشود غمهاي من


 با تو زيبا میشود فرداي من


 گفتمش عشقت زدل افزون شده


 دل زجادوي  رخت افسون شده


 جز تو هر يادي به دل مدفون شده


 عالم از زيبائي ات مجنون شده


بر لبم بگذاشت لب يعني خموش


 طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش


 در سرم جز عشق او سودا نبود


 بحر کس جز او در دل جا نبود


 ديده جز بر روي او بينا نبود


 همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود


 خوبي اون شهره آفاق بود


 در نجابت در نکوهي بي همتا بود


 روزگار


 روزگار


 روزگار اما وفا با ما نداشت


 طاقت خوشبختي ما را نداشت


 پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت


 بي  گمان از مرگ ما پروا نداشت


 آخر اين قصه هجران بود و بس


 حسرت و رنج  فراوان بود و بس


 يار ما را از جدائي غم نبود


 در غمش مجنون و عاشق کم نبود


 بر سر پيمان خود محکم نبود


 سهم من از عشق جز ماتم نبود


 با من ديوانه پيمان ساده بست


 ساده هم آن عهد و پيمان شکست


 بي خبر پيمان ياري گسست


 اين خبر ناگاه پشتم را شکست


 آن کبوتر عاقبت از بند رست


 رفت با دلدار ديگر عهد بست


 با که گويم او که همخون من است


 خصم جان و تشنه خون من است


 بخت بد بين وصل او قسمت نشد


 اين گدا مشمول آن رحمت نشد


 آن طلا حاصل به اين قيمت نشد


 عاشقان خوش دلي تقدیر نيست


 با چنين تقدير بد تدبير نيست


 از غمش با دود و دم همدم شدم


 باده نوش غصه او من شدم


 مست و مخمور و خراب از غم شدم


 ذره ذره آب گشتم کم شدم


 آخرآتش زد دل ديوانه را


 سوخت بي پروا پر پروانه را


 عشق من از من گذشتي خوش گذر


 بعد از اين حتي تو اسمم را مبر


 خاطراتم رو تو بيرون کن ز سر


 ديشب از کف رفت فردا را نگر


 آخر اين يکبار از من بشنو پند


 بر منو بر روزگارم دل مبند


 عاشقي را دير فهميدي چه سود ؟


عشق ديرين گسسته تار و پود


 گرچه آب رفته باز آيد به رود


  ماهي بيچاره اما مرده بود


 بعد از اين هم آشيانت هر کس است


باش با او


 ياد تو ما را بس است...

 

 


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/04/19 ساعت موضوع | لينک ثابت


تقديم به او

به او بگوییددوستش دارم

به اوبگوئیددوستش دارم ومیمیرم براش 

به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد، به

او که با جادوی

کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین

آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه

آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است، به او که

برای من مینویسد،

مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ................

به او بگویید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق

کوچک دل من درآن

غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو

ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر

از زیبایی باز کرد

به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که

لحن کلامش را

میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که ............

به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که

قشنگترین بهانه برای

بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/03/29 ساعت موضوع | لينک ثابت


افسانه

می نویسم در کنار خاطراتم نامه ای

نامه ای از شاهکار عاشق دیوانه ای

او که روزی با نگارش عهد هایی بسته بود

بعد با صد ها بهانه عهد خود بشکسته بود

می نویسم در هجوم لحضه های بی کسی

قصه درد و جدایی با همه دل واپسی

می نویسم تا بماند یادگار از داغ عشق

ان غزالی که برون شدنا گریز از باغ عشق

گر چه او قلب نگارش راشکست رفت و زود

تا ابد می خواهمش هرچند یک افسانه بود

 

 

 


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/03/13 ساعت موضوع | لينک ثابت


خداحافظی

توجه

با توجه به شروع امتحانات پایان ترم وبه دلیل خرخون بودن من

وبلاگم به حدود ۱ماه کمتریا بیشتر آپ جدید نداره

شما نظرات خودتون را در این پست بزارید تا ازشون استفاده کنم خیلی ممنون که سر زدید

امیدوارم با دست پر برگردم 

اینم عکس خودم تقدیم به دوست عزیزم

                 خداحافظ همین حالا  


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/02/28 ساعت موضوع | لينک ثابت


تقدیم به او که دوستش دارم...

 

 

 

دلم حق داره از ترديد يه عمره بي وفايي ديد به حاله هر کي غم خورده يه جورايي بهش خنديد

 

تو مي گي که پشيموني کنارم ديگه مي موني از اين حرفايه تکراري خبر داري و مي دوني

 

اگه باور کنم روزي فقط با من تو مي موني مي ذارم از برات جونم خودت هم اينو مي دوني

 

دلم حق داره از ترديد يه عمره بي وفايي ديد به حاله هر که غم خورده يه جورايي بهش خنديد

 

خدا مي دونه از کارات خبر داره از اين حرفا اگر چه من يه چيزايي خودم مي خونم از چشمات

 

تو امروز اومدي بازم نداري ديگه ترديدي غرورم را به زير پات چشام مي گن که تو ديدي

 

 دلم حق داره از ترديد يه عمره بي وفايي ديد به حاله هر کي غم خورده يه جورايي بهش خنديد

 

چقدر گفتي دوست دارم نبودش سخته اي جونم براي باوره عشقت شبا روزا دعا خوندم

 

اگه باور کنم روزي فقط با من تو مي موني مي ذارم از برات جونم خودت هم اينو مي دوني

 

دلم حق داره از ترديد يه عمره بي وفايي ديد به حاله هر که غم خورده يه جورايي بهش خنديد

 

 


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/02/22 ساعت موضوع | لينک ثابت


پاهايم را آويزان كرده بودم از پنجره!!!

پاهايم را آويزان كرده بودم از پنجره. پنجره اي كه ميگويم نه حفاظ دارد نه ميله هاي آهني سفيد. پاهايم را كه آويزان ميكنم به جز انگشتانم تك تكpart هاي حس دار وجودم معلق ميماند در فضاي خالي زير پنجره. دستانم را حلقه كردم پشت سرم تا باد كه ميوزد تمام اتفاق هاي دنيا در ذهنم يك جا بيفتد!
از باد خبري نشد.
ولي تمام آن اتفاقهايي كه ميخواستم افتاد
يك جا
نه در ذهنم
بر آسفالت داغ خيابان!
آن پايين
زير پاهاي آويزانم!
اتفاق تو بودي!‌اتفاقي كه ميتوانست رنگي تر از اين باشد يا شايد گس تر!‌مثل آن زالزالك هاي نرسيده كه آويزانش ميشديم تا دلبري هايمان را كامل تر كنيم!

 

 


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/02/22 ساعت موضوع | لينک ثابت


چرا؟؟؟!!!

چرا غمگینی؟! 

عاشق شدم!!!!

آیا عشق شیرین است؟

بله...........شیرین تر از زندگی!!!!

چرا تنهایی؟!

ویژگی عاشق هاست!!!!

لذت تنهایی چیست؟

فکر به او و خاطرات او!!!!

چرا می روی؟؟؟

برای اینکه او رفت!!!!

دلت کجاست؟

پیش او!!!!

قلبت کجاست؟

او برده!!!!

پس حتما بی رحم بوده؟

نه... اصلا!!!!

چرا؟

چون باز هم اورا می پرستم.....

 


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/02/22 ساعت موضوع | لينک ثابت


چه کسی میگوید زندگی زیبا نیست؟

 

 

 

"چه کسی میگوید زندگی زیبا نیست؟
عشق را چه کسی بی معنا میخواند؟

آیا تا بحال ریحان بو کردی ؟
زندگی خوش بو است مثه عطر ریحان
عشق معنا دارد مثه بوی ریحان
معلول روی چرخ بازهم امید دارد
تو که هستی کز خدا نامیدی؟
زندگی آن است که تو میپنداری پس خوب فکر کن
فکر کن گل میمون چقدر زیباست
وصدای قار قار کلاغ را خوب گوش کن
در صدایش عشق و امید است
شوم و نحس نیست
گربه ی مشکی هم مانند سپید است چه فرقی دارد؟
روز خوبست شب زیباست ماه و عشق و ستاره غم و درد همه زیبا هستند

 


همه می مانند تو میروی
تا بحال فکر کردی آیا بعد از مرگت ستارگان گریانند؟
شاید هم میخندند!
غم هم شیرین است؟ خدا میداند
چرا شیرین نباشد هر چه باشد تلخ نیست
فلفل هم میتواند شیرین باشد غم که سهل است
زندگی داستان گل و غنچه ی قیصر است
شاید هم مسافر سهراب
دفتر عقایقم را چه آرام ورق میزنمو میخوانم:
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زیبه اندیشان به زیبایی رسند"


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/02/07 ساعت موضوع | لينک ثابت


تو مال من بودی

 

 نـــه دوسـتت نــدارم ... تــورو دوســت نـــدارم

اما ... 

نمی دونم چرا وقتی نیستی غصم مــی گیـره 

به آسمون آبی بالا سرت حسودیم مــی شـــه  

اون ستاره هایی که واسه تو چشمک می زنن  

به خدا من حسود نیستم 

نمـی دونــم چــرا کــارات همشــون واســم قشنــگن  

نمی دونم چرا اونایی که دوسشون دارم مثل تو نیستن ؟

امــا دوســتت نـــدارم

وقتــــی نیستـــی از همــه چــی متنــفر می شــم  

باور کن دوستت ندارم

اما نمی دونم چرا چشای نازت آسمونو یادم می یارن  

حیف که هیشکی به دل ساده و دیوونه ی من حتی یه

 نگاه کوچیکم نکرد  

حتی تو ... اصلا می دونی باهام چی کار کردی ؟؟؟

تــــو مثل همیــشه بــی خــیال 

من خیلی پر توقعم به خاطر تو 

همه توقعام رو زندونی می کنم تو یه پستوی تاریک  

دیگه حتی ازت توقع راســـت گفتن رو هــم نــدارم 

می دونم که دیــگه دوســتت ندارم

اما نمی دونم چرا همه بهم خندیدن 

وای ... نکـــنه منو دیــده باشــن !!!

نکنه ؟؟؟

آره دیدنــم ... وقــتی چــشای خیــسم رفتــنت رو  تعــــقیب می کرد  

نمی دونم چرا با اینکه اصلا دوستت نداشتم اما نگام به جاده خشکید ؟

اما کی باورش می شه قصه دروغی نفرتمو ؟؟؟

آره بازم خــودمــو بــه خنــگی زدم  

ولی تو باور کن که

دیگــه دوستــت نـــدارم

اگه تو باور کنی بر می گردی و پیشم می مونی

اما ... بدون که

که ....


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/02/07 ساعت موضوع | لينک ثابت


رفتی و...

رفتي رو بي تو دلم پر درده
پائيز قلبم ساكت و سرده
دل كه مي گفتم محرم با من
كاشكي ميديدي بي تو چه كرده

اي كه به شب هام صبح سپيدي
بي تو كويري بي شامم من
اي كه به رنج هام رنگ اميدي
بي تو اسيري در دامم من

با تو به حرفم سنگ صبورم
بي تو شكسته تاج غرورم
با تو يه چشمه ام چشمه روشن
بي تو يه جاده ام كه سوت و كورم

اي كه به شب هام صبح سپيدي
بي تو كويري بي شامم من
اي كه به رنج هام رنگ اميدي
بي تو اسيري در دامم من


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/02/01 ساعت موضوع | لينک ثابت


20 روش عاشقانه

- هميشه نسبت به هم مؤدب باشيد، اين کار بسيار آسان است و در کيفيّت روابط‌‌تان تفاوت چشم‌گيري ايجاد مي‌کند.

2- زماني که براي نخستين بار همسرتان را ديديد و عاشقش شديد را به ياد بياوريد و نامه عاشقانه‌اي برايش بنويسيد و طي آن جزئيات آن خاطره را برايش بازسازي نماييد.

3- داخل اتومبيل همسرتان يادداشتي بگذاريد که روي آن نوشته شده : «عشق توست که چرخ‌هاي دنيا را مي‌چرخاند».

4- وقتي در هواي سرد با هم قدم مي‌زنيد کت‌تان را درآورده و بر روي شانه‌هايش بيندازيد.

5- به او بگوييد با تمام افرادي که تاکنون ديده‌ايد تفاوت چشم‌گيري دارد. اين موضوع در روابط‌تان تحوّل شگفت‌انگيزي به وجود خواهد آورد.


(يک زن خوب، الهام‌بخش مرد است. يک زن فوق‌العاده، نظر مرد را جلب مي‌کند، يک زن زيبا، مرد را شيفته خود مي‌کند. يک زن دل‌سوز، قلب مرد را مي‌ربايد...)
6- به پاس قدرداني از زحماتش، دستش را ببوسيد.

7- فکر کنيد که ديگر محبوب‌تان را نخواهيد ديد و پس از آن نامه عاشقانه بلندبالايي برايش بنويسيد و به او بگوييد او و عشقش براي شما چه معنا و جايگاهي دارد.

8- در کمد لباس‌هايش عطر بپاشيد.

9- اگر دلتان مي‌خواهد احساساتي برخورد کند، شما نيز با او احساساتي‌تر باشيد.

10- زمان، دل‌هاي شکسته را درمان مي‌کند!

11- به نقطه ضعف‌هاي همسرتان پي ‌ببريد و زماني که بين شما مشکلي پيش مي‌آيد، انگشت روي آنها نگذاريد.

12- دفترچه‌اي از حوادث جالبي که برايتان رخ داده است درست کنيد و زماني که او نياز به کمي تجديد روحيه و تفريح دارد آن را در اختيارش بگذاريد.

13- همين امشب به هنگام صرف شام در دهان همسرتان لقمه بگذاريد.

14- با او مانند يک انسان رفتار کنيد نه يک شيء.

15- با او به عنوان مهم‌ترين شخصيّت دنيا برخورد کنيد.


(در صورتي که با افرادي که دوستشان داريد هم‌دردي کنيد، آنها بيشتر مجذوب شما مي‌شوند).
16- براي حفظ سلامتي‌اش از هيچ‌کاري دريغ نکنيد.

17- وقتي روز بدي را پشت سر گذاشته‌ايد سرتان را روي شانه‌هاي او بگذاريد و يک دل سير گريه کنيد.

18- با همديگر از فرزندانتان مراقبت کنيد.

19- هرگاه مي‌خواهد از خانه خارج شود تا جلوي در خانه دنبالش رفته و او را بدرقه کنيد.

20- هرگاه يک مشاجره لفظي بين شما پيش آمد زود همه چيز را فراموش کنيد.


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/02/01 ساعت موضوع | لينک ثابت


هنوز راه میرم

هنوز راه میرم

 

هنوز می تونم ببینم

 

بشنوم

 

دل مرده ام رو با خودم هر جا که میرم به دوش میکشم . . .

 

مرگ تدریجی روحم رو که ذره ذره تاریک و تاریک تر میشه رو جلوی

 

چشمام می بینم .

 

دیگه جرقه ی سلولهای مغزم نمی تونن فاصله ی بین

 

سطرهای خالیه کاغذ رو پر کنن .

 

دیگه اشکی توی چشمم نمونده که باهاش برگهای خشک غمم رو به

 

آتیش بکشم و با گرمای شعله اش دلمو گرم کنم . . .

 

مدتهاست که منتظر پایان این کابوس و بیدار شدن از این خواب لعنتیم

  

من هنوز راه میرم ...

 

می بینم ...

 

می شنوم ...

 

نفس می کشم ...

 

ولی زنده نیستم ...

 

خیلی وقته مرده ام ...

 

خیلی وقته . . . !


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/01/08 ساعت موضوع | لينک ثابت


یادته

یادته رو همین شنهای ساحل اسم همو نوشتیم

گفتیم تا ابد با همیم

ولی تو من و تنها گذاشتی

موج دریا اسم من وتو را با خودش برد.....


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/01/08 ساعت موضوع | لينک ثابت


يك نفر

اگر كه مانده ام اينجا براي يك نفر است
 وهر چه مي كشم اينجا جفاي يك نفر است
درون چشم پر اشكم نمانده تصويري
درون گوش دل من صداي يك نفر است
 اگر چه همچو خرابه شده دلم متروك
همين خرابه ويران سراي يك نفر است
 دلم براي تپيدن بهانه مي خواهد
دلم اگر كه تپد در هواي يك نفر است
 دگر نمانده حديثي سخن كنم كوتاه
تمام بود و نبودم فداي يك نفر است


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/01/08 ساعت موضوع | لينک ثابت


جلسه محاكمه

جلسه محاكمه عشق بود 

و قاضي عقل  ،

و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود 

يعني فراموشی  ،

قلب تقاضای عفو عشق را داشت 

ولی همه اعضا با او مخالف بودند 

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتي 

اي گوش مگر تو نبودی كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي 

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد 

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند 

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده 

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود 

و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند 

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم  .

پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم  .


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 87/01/05 ساعت موضوع | لينک ثابت


به تو خواهم پيوست ...

 

 من از این شهر گذر خواهم کرد

من از این شهر دروغ

من از این نفرت و اندوه غریب

من از این فصل که در حزن و تب است

من از این ماتم و افسوس گذر خواهم کرد

به تو خواهم پیوست

به تو ای اوج غرور !

به تو ای ساحل فرداهایم !

به تو ای عشق !

به تو آبی شب !

به تو خواهم پیوست .


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 86/12/03 ساعت موضوع | لينک ثابت


عاشقانه دوستت دارم ...

AHRIMAN-0.BLOGFA.COM 

تو چطور می گی که من برای تو کم بودم !

منی که عاشق ترین عاشق عالم بودم!

تو فقط دیده گریون خواستی

من برات قلب پر از خون بودم

آخه تو فقط یه عاشق خواستی

اما من گذشته از جون بودم

تو فقط دست نوازش خواستی

من سرا پا غرق خواهش بودم

تو همیشه در پی بهانه ها

اما من حدیث سازش بودم

آره تو یه دل سپرده خواستی

چه کنم که سر سپردت بودم


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 86/12/03 ساعت موضوع | لينک ثابت


عشق یعنی

 عشق يعني يك سلام و يك درود

 عشق يعني درد و محنت در درون

 عشق يعني يك تبلور يك سرود

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون

 عشق يعني زاهد اما بت پرست

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 عشق يعني بيستون كندن بدست

 عشق يعني آب بر آذر زدن

 عشق يعني چون محمد پا به راه

 عشق يعني عالمي راز و نياز

 عشق يعني با پرستو پرزدن

 عشق يعني رسم دل بر هم زدن

 عشق يعني يك تيمم يك نماز

 عشق يعني سر به دار آويختن

 عشق يعني اشك حسرت ريختن

 عشق يعني شب نخفتن تا سحر

 عشق يعني سجده ها با چشم تر

 عشق يعني مستي و ديوانگى

 عشق يعني خون لاله بر چمن

 عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

 عشق يعني با گلي گفتن سخن

 عشق يعني معني رنگين كمان

 عشق يعني شاعري دلسوخته

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني سوز ني آه شبان

 عشق يعني لحظه هاي التهاب

 عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

 عشق يعني ديده بر در دوختن

 عشق يعني در فراقش سوختن

 عشق يعني انتظار و انتظار

 عشق يعني هر چه بيني عكس يار

 عشق يعني سوختن يا ساختن

 عشق يعني زندگي را باختن

 عشق يعني در جهان رسوا شدن

 عشق يعني مست و بي پروا شدن

 عشق يعني با جهان بيگانگى

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 86/12/03 ساعت موضوع | لينک ثابت


يادته

يادته اومدم سرراهت موهامو شونه زده بودم يک گل سرخ گذاشته بودم کنار سرم ولي

                               ديدم دستت يه دسته گل سرخ که مستت کرده...


              يادته روي تخته سياه مدرسه نوشتم دوستت دارم ولي ديدم لبات دارند ميگن

                                               فقط تورو ميخوام...

         يادته روي شيشه بخار کرده اتوبوس با انگشتم اسمت رو نوشتم ولي ديدم تو داري

                                            شيشه رو ميبوسي...

              يادته يه روز اومدم بهت گفتم عاشقتم ولي تو فرياد زدي نرو من بي تو ميميرم

                                                       يادته...

                        تازه فهميدم همه اون مدت قلبت خونه کس ديگه اي بوده

                          يادته من اشک ريختم ولي تو دنبال اون دويدي و رفتي ...


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 86/11/21 ساعت موضوع | لينک ثابت


دلمو بردي باز از نو

 

دلمو بردي باز از نو

ديگه چي ميخواي

دارو ندارم مال تو

ديگه چي ميخواي

برو بذار بسوزم من با بي كسيهام

برو بذار بمونم با دلواپسيهام

هيچي نپرس فقط برو   ولي فراموشم نكن

شمعمو آتيشم به پات

برو و خاموشم نكن

اگه يه روز ورق زدي دفتر خاطراتتو

يادت مياد قلب منو

ميشينه چشم به راه تو

آره برو ولي بدون اينجا يكي ميمرد برات

باور نكردي عشقشو اگه قسم ميخورد برات

ميري برو ولي فقط اينو يادت باشه عزيز

اشك زلالتو جلو چشم غريبه ها نريز

هيچي نپرس فقط برو ولي فراموشم نكن


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 86/11/20 ساعت موضوع | لينک ثابت


گل

 

زندگی را بست نشستیم

                  به انتظار هرکس نشستیم                      

                    به امیدی بی پایان اهدی بستیم

                                    به نگاهی همیشه مستیم

                                            به اشکهای خود دل بستیم

                                                      به انتظار معجزه نشستیم

     

                                                

 

     به جنگ با زندگی کمر خویش بستیم

              از گردو غبار جنگ چشم ها را بستیم

       از فشار زندگی به زمین نشستیم

                          با تاسف در غم خود به خود شکستم

                           

                                            

    در دورترین قله ها دنبال گل امید جستم

                  به امید رویش ان شب روز نشستیم

                                         چشم به اسمانها بستیم

                                             با ابر اهدی بستیم

                          

                                            

 

                    گفتیم که او ببارد

                     راز دار او ما هستیم

                               گفتا که ما نخواهیم

                                        بارش کنیم زه باران

                                                 گفتا که ما هستیم

                                            

                     هم یار کوهساران

                       دست از امید کشیدم

                                    تا حرف او شنیدم

                                          چشم به خود بستم

                                                   ارام زمین نشستم

                                                        دست به دست بستم

                                            

 

                از نا امیدی گسستم

               دل به همت خویش بستم

                               از غم تنهای خویش

                                       خیره به گل نشستم

                                                با خود اندیشه کردم

                                         گفتم که من که هستم

                   

                                          

          دیدم سخنی از ته اعماق درامد

                   من همانم که خلوتت شکستم

                                             گفتم کجا هستی

                                               گفت روبروی چشمت

                                                         گفتم بگو که هستی

            

                                             

              گفت ابروی عشقت

                  گفتم چی خواهی از من

                                   گفتی ندای اسمت

                                             گفتم منم مسافر

                                                     گفتی منم وجودت

                                          

 

         گفتم که این هجومت

                         از چه لحاظ بوده

                                    گفتی همان گل هستم

                                                     جانم گرفت زه اشک

 


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 86/11/20 ساعت موضوع | لينک ثابت


فصل زیبای من پاییز

ای فصل زیبای من فصل پاییز         تو ای برگ ریزانت بر زمین خیز

نمودار هجوم فصل خواستن           تو ای غم خانه ای براین دلان نیز

                                                    

دارم امید عاطفی از جانب دوست   

                             کردم جنایتی و امیدم به عذر اوست

دانم که بگذرد از سر جرم من

            گرچه پری وش است ولیکن فرشته خود اوست

                                                      

غم را به جان خریدم       اهی زه جان کشیدم

تنها تراز همیشه            در خلو تم عکس تو را کشیدم                         

چشم ها را بستم           دنیای خود ندیدم

خاموش در سیاهی        مانندشمع چکیدم

من از خودم گذشتم        با خاطرات تلخم

با این همه ستایش         اخر زه عشق بریدم

                                                                            

در تلاطم مشکی زه جام نو شیدم               

                                    مشک را از اهو صفت بوییدم

در شراب عشق میکده جان را دیدم

                               مست از شرابش هم چو زریح پیچیدم

                                                              

همچو گیجو مست از خاری چسم حسود                                            

                                میزند بر روی قلبم نعل اسب نقره پود

تا سحر گاه ندامت مثل بید مجنون          

                            عا قبت بر خود خمیدم کردم بر ان سجود

                                                              

بشنو صدایم ای ظلمت          بکون رحایم! ای حکمت

نبین نگاهم ای رحمت            من در خفایم! ای محلت

جانم به طاق امده محنت      مگر ظلم بر ما امده ای فرصت

                                                       

بارا الهی ایا من در گناهم          یا که در طوفان راهم

شاید این بودش سزایم             این همه مهرو وفایم

                                                                          

کاش تصویر خود را در چشمان کروی شکل تو نمیدیم" 

کاش تزلزل عکس خوددرچشمانت با امدن اشک نمیدیدم"

می شوم خسته به جانت قربان از ما کجا"

حال رفتی باشد ولی کاش حلقه خود را در دستانت نمیدیدم

                                                                 

هرکس امد ستاره درخشان را دید

                      گفت انگار بخت من است زلف پریشان کشید

ان یکی گه زمین نمودو گه یار را نگریست 

                       ولی یکی دیگر از راه امدو به یار او رسید

                                    

چشمانم بسته عینکم دودی نیست

                        ولی دنیای دیدم که ای کاش نمیدیدم

نگاهم صادقو صدایم مست بود

                        ولی ای کاش ان دست را در دستانت نمیدیدم

                                                      

نشاید ما در ان دیوانه راهی          شویم ره سپار از هر گناهی

که شاید ما هنوز در راه عشقیم     گذر کردی تو در خواب عشقی

                                                                     

عشق برتراست و از عشق برتر عقلم

"خدایا از تو دارم هر چه دارم سروری دارم   


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 86/11/20 ساعت موضوع | لينک ثابت


شعر

 

توی شهر این ادما همه یک جورن

همه چشم دیدن دارن ولی انگار کورن

یکی ارزوش اینه ازخدامی خواد مردن

یکیم شب میره خونه نون نداره واسه خوردن

یکی تو هجوم غصه توی رویای نوازش

یکیم رو پرغو میزنه غلطو میکنه خواهش

یکی شبا می خوابه پیش ستاره ها

یکیم انقدر داره نمی دونه بره کجا

یکی انقدر دستاش سرده که توان حرکت نداره

یکیم تو پشت میزش گرما حوصلشو سر میاره

یکی تو غماش اهی از دل میکشه

یکیم اه نداره کوهی از گل میکشه

یکی درس داره  پول ریختن نداره

یکیم پولشوریخته حوصله خوندن نداره

یکی دست میکنه تو جیبش میبینه پول نداره

یکیم انقدر داره ولی دست واسه در اوردن نداره

یکی شب روز براش یکی شده

یکیم کارش نصف روز شده

یکی خوابش میاد وقت واسه خواب نداره

یکیم انقدر می خوابه  بیداری براش معنا نداره

یکی واسه بچهاش عیدی گل میاره

یکیم با هزار منت تو پاکت پول میاره

یکی دلش درد میکنه جرعت گفتن نداره

یکیم تا سرفه میکنه میگن نکنه مریضی داره

یکی غلکشو میشکونه روز مادر میخره

یکیم میره مغازه میخره ولی جاش میزاره

یکی با یک حرف خودشو تو دلا جا میکنه

یکیم گرگه جای بره خودشو جا میکنه

یکی سه سال قول سفر داده

یکیم تو هر سفر یک همسفر داره

یکی عاشق میشه نمیدونه دردشو به کی بگه

یکیم عاشق نشده همجا جار میزنه

یکی میخواد ازدواج کنه نمیدونه چیکار کنه

یکیم ازدواج کرده می خواد حقه سوار کنه

یکی شب وروزش تمام وجودش فقط یکیه

یکیم اینو داره ولی تو فکر اون یکیه

یکی وقطی رد میشه کسی جواب سلامشم نمیده

یکیم بهش سلام میدم ولی اون جواب نمیده

یکی تو گریهاش انقدر زار میزنه گریهاش دیدن داره

یکیم زار میزنه ولی گریه ای نداره میگه راهی جز مردن نداره

بعضی از مردم تو غصه ها با هم شریکند

بعضیشونم اصلا از درهای هم بی نصیبند

بعضیا سر شب سر گشنه زمین میزارند

بعضیشونم سفارش سه نوع غذا با نون دادند

بعضیا دارن میمیرن همه دعا میکنن نمیره

بعضیاهم نمردن ولی همه دعا میکنن بمیره

بعضیا تو موقع مردنم کسی سراغشون نمیا  

          بعضیاهم ازازدحام جمعیت کسی به یادشون نمیاد              


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 86/11/20 ساعت موضوع | لينک ثابت


دل تنگی

 

میخوام امشب خاطرهامو نو بشمارم برات

      یک مقوع فکر نکنی فراموشم شده اون خندهات

                                       تقویم با من اشناست خودکارمم از رنگ سیاست

                                       روزایی که نیومدی با رنگ مشکی تو عذاست

     دیگه خودمم خسته شدم از پس ماهارو خط کشیدم

                               نمیدونی عزیز من تو غریبی چی کشیدم

                                           یادم میاد از وقتی رفتی ستارهارو ندیدم

                                     اخه ماه من توی دیگه اونارو ندیدم

       میدونم دیگه داری فراموش میکنی

        نکنه عزیز من کسیو هم اغوش بکنی

                        هر دفعه بهت می گفتم بمون می گفتی سفرم اجباره

                                 ببینم این دل سادتو به کی دادی اجاره

  میدونم خطم قشنگ نیست خوندنش دشواره

                        ولی این روزگار که دلش از دیواره

                                            یک شب از بالای دیوار دلم صدات کردم

                               اخم کردی به من منم تورو نگاهت کردم

  این کلام اخرت بو د گفتی دیگه به من فکر نکن

        من هم به خدایم گفتم معشوقه ام را بیمار  نکن

                                                    تو منو نفرین کردی من تورو رازو نیاز

                                           تو قصه گفتیو  منم شدم اهنگ نواز

        گیتار م کنارم دستانم بنوازید

  ای غریبه صبر کن شعر جداییم را بسازید

                                        حال که رفتی میدانم دستانت در کجاست

                    ان همان دوست قدیمی که می گفتی جانم فداست

               فاصله بین ما هزارن فرسخه

                            ولی اون نگاهت مثل برزخه

                                      رازی گویم بدانی که این دل از دنیا رهاست

                                         نه تو باشیا این غصه تمام عاشقاست

     ولی از یکی جمله شنیدم اتشی زد بر دلم

   گفت من تو را نخواهم دیگری خواهم جدا شو از دلم

                                                 مرگ در این جمله از جدایی بهتر است

                                       خود را در ظلمت قرار دادن راهتر است

           گفتم مسافر من از تو کجاست جاییت

        بر من بگو بیایم بر روی تو اجابت

                                               گفتی سفر نکن تو راه سفر دراز است

                                    گفتم مگر شکستن در راه تو گناه است

              گفتی نیست دنیا بر ما دوتا جایی

   گفتم عیبی ندارد در ان دنیا وصالی

                                                 گفتی سخن نیامد بر تو چه گوییم اخر

                                        گفتم سخن دراز است این راز را برگیر

   گفتی نشانه من بر تو همین کلام

             بر تو خدا نگهدار تا دیگر ندی جوابم

                                     گفتم خدایا این کلام عشق بود یا بی بفایی

                     باشد من رفتم شاید بگیرد اهم دامنت را از این جدایی

          تو رفتی نیز من در تنهایی گذاشتی

           مهری در دل داشتی جایش کینه گذاشتی

                                      رفتیو جایم شده باز در اسمان میان ابرها

                                                  من نگفتم ببارن چشمانم دارند حرفها

   یادته وقتی که رفتی اشک ریختم کناره ساحل

                  تو منو به موجا دادی گفتی دوباره باطل

                                    یادته باز دستمو گرفتی گفتی پیشم میمونی

                                 گفتی هستم تا جای که تو پیشم بمونی

     ولی انگار همش ارزو بود یادمه همه می گفتن

                کاش غصهای بود که فقط از تو می گفتن

                                               رفتیو برات نوشتم تا بگم هنوز هستم

                                        نگی چقدر بی بفاست نه من هنوز مستم

.

               حالا که سالها گذشته اومدی سراغم

                         نمیدونی عاشقتم ولی دیگه بی گناهم

                              مخوای از دلم بدونی که کجا سفر کرده دوباره

                                            ولی نه دیگمه ندادم  سفر دل فقط یکباره

                                                   


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 86/11/20 ساعت موضوع | لينک ثابت


شب

 

 

شبا هنگام هنگام زیارت به روی کعبه عشقت نیازم

تمام هستو نیستم با تو باشد بمان با من تا دنیایت بسازم

عجب رسمی دارن  که هر شب میزنند به زیر اواز

اتمام شب ان موقع رسد که اشکهایم با دلم شود هم راز

ولی الان اول روزاست همه چی در حال طلوع است

انقدرنیامدی شبهم ستارههاش در حال غروب است

اره ای بابا ما روچه به این کارا کی گفته کی شنیده عشق راسته

ولی اینو خوبم میدونن بین همه حرفا این دل که به ادما روراسته

عشق همه حرفاش بی حسابه  مثل شمردن ستاره

هر چه قدرم که بخوای بشماری جلو عشق باز کم میاره

تا حالا تو پشت بوما اون قدیما رو سقف گلییا خوابیدی

تو هجوم اون سیاهی لالاییو از زبون عزیز شنیدی

لالالالا گل لاله دیگه بسته نکن ناله

لالالالا گل افتاب دیگه اخر قصه است بیا بخواب

اره امشب حالا من میخوام بشم برات عزیز

می خوام اشکاموبا غصه هام بکنم برات لبریز

لالابگم بخوابی تو ولی اگه خوابم برد نری از پیش من تو

نبینم یک موقع گریه کنی ها لالا میگم بخوابی تو

لالالا گل کاکتوس نمی دونم بیدارم یا تو کابوس

لالالا گل مریم همیشه هستی در یادم

لالالا...........  ببخشید دیگه دستام میلرزه

 لالالای اخر گفتم برای این زبون سخته

قایقم اوفتاد بر روی امواج دریا                                

دسته پارویم شکست در سختی غم ها

گفتم شاید باشد یک روز هوا خشمگین بر ابرها

که موجش موج میزد بر روی دریا

خود را چنان دچار توفانش کردم

قایقم را روانه اعماقش کردم

که دیدم در دهان کوسه عشق دچارم

چنان ارامم کرد از طوفان دریا که گفتم

 که داه در قلبش این من خسته را جا

من دریا را گشتم نبودش جای یک پا

من را نگه داشت سرو سامانم داد

ولی یک دفعه دهان باز کردو به طوفانم داد

در جزیرای تنها جایم داد

سکوت کردو جای پایش را نشانم داد


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 86/11/20 ساعت موضوع | لينک ثابت


بابا بی خیال مارو

 

بابا بی خیال مارو

بابا بی خیال مارو فکر کردی تا اخرعمر منتظرت می مونم

بابا بی خیال مارو فکر کردی اشک میریزمو واسه چشمات می خونم

چی شده که بعد سالها دلت هوای غربت کرده

بابا بی خیال مارو که دلمون خیلی وقته از دیار تو سفر کرده

یادته میگفتی عشق که زوری نمیشه دل بستن که این جوری نمیشه

منم گفتم اره راست میگی میدونم دل  هوس باز میشه

بابا بی خیال مارو چی شده هوسم برات کهنه شده

یا یک دفعه عشق ما تو دلت زنده شده

بابا بی خیال مارو کسی که نیست واسه ما سفر رفته شده

نکنه دلت یک موقعه ازدیگران خسته شده

بابا بی خیال مارو که در دلم به دلت بسته شده

 با این که خوب میدونی تنها نگاهته دلم براش شیفته شده

ولی بابا بی خیال مارو که دلم به خدا دیگه از غم خسته شده

دیگه رسیده اون روز وقت دراوردن انگشتر از انگست دسته شده

عزیزم سفر سلامت به کدوم دیار میری

نکنه حرفامو یک موقه به دل بگیری

میدونی چقدر دوست دارم برات تکراری

ولی باور کون دل منم برات مثل دل دیگری

یادته گفتم نرو این راهی که میری راه بدتریه

گفتی از تو جدا شدن هر راهی برم راه بهتریه

بابا جان بی خیال مارو دوباره قلبم با تاپ تاپ افتاده

نکنه برگشتی عزابم بدی یاکه راهت اشتباهی این ور افتاده

یادته وقتی اخرین بار دیدمت گفتی بهت دست نمیدم

منم بعده این که داستانتو شنیدم گفتم اخرازدوریت می میرم

گفتی برو بابا این حرفا قدیمی شده عشقا همش سلیبی شده

الان اینو بهت با جرعت میگم رنگ عشقت برام قرمز بود مسی شده

بابا جان عاشقای دونیا بی خیال مارو نگاه قلبم داره تن تن میزنه

اشکامم در اوردی اخه نامرد چی می خوای ازم دیگه

اگه خیالت با خورد کردن من راحت میشه

 همه جوره خوردم کردی فقط زدنت مونده اونم بزن دیگه

بابا بی خیال مارو خیلی وقته که اتاقم سردو تاریکه

دیگه برای رسیدن بهش راهها برات باریکه

ولی بعد کلی حرف زدن گفتی جای من همون دل خاکیته

گفتم نه دیگه ولی بدون اشکهای من همیشه توشیه راهیته

گفتی اشکایی که برام مقدس همون اشکای جاریته

گفتم اشکای که دارم الان میریزم برای دل داریته

چی شده انگار مزه شکستو چشیدی یا خورد شدنو دیدی

سکوت نکن بگو ببینم تو این مدت کیارو دیدی

باشه سکوت کن در خلوت خود غروب کن

گفتی باشه دلی که برات مونده بود بزن خورد کن

گفتم همیشه برام عزیزی نبینم که اشک بریزی

نبینم تو ستاره بارون برام شعر بسازی

عزیزم سفر سلامت به امید حق سپردم

تا دوباره دیدنمون شعرو به اخرش رسوندم                        

                                                                                                                           

                                                     


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 86/11/20 ساعت موضوع | لينک ثابت


فراموشم مكن

 

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن

چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش

همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

 

 می اندیشم

مثل پروانه به شمع

و تو هر لحظه که از من دوری

من به چنگال شتابنده ترین

 باد بیابان پیما سرگردانم

و تو خود می دانی

جای فاصله یک فاجعه است

لحظه ها را دریاب

 

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن

چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش

همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 86/11/20 ساعت موضوع | لينک ثابت


پاییز

وقتي پاييز بر طبيعت پا گذاشت
آفتاب مهر ، تابيدن آغاز كرد
طبيعت خسته از مشغله ي زندگي
چشمانش بست وخوابيدن آغاز كرد
طبيعت سبز به خزان پا گذاشت
هر چه كه بود رو زمين جا گذاشت
لباس زيباي ميهماني ز تن خويش كند
لباس خواب حريري به تن خويش كرد
باد پاييزي وزيد و هوا سرد شد
از سردي آن برگ درختان همه زرد شد
سفره ي ابر در آسمان باز شد
زمين تشنه با بارش آن سيراب شد
ببار باران عاشقانه زمين را خيس كن
چو چشمان من كه از بارش خيس است
پاييز فصل غم و دل هاي سوزان
فصل چشمان گريان و اشك ريز است
زمان كوچ پرندگان فرا رسيد
در همين زمان بر يكي از آن ها بلا رسيد
از بد شانسي او سخت بيمار شد
يار ديرينش چند روزي بر او تيمار شد
ولي ديگر وقت و فرصت كافي نبود
براي موندن صبر و مهلت آني نبود
هوا سرد و سردتر مي شد
زندگي بر آن ها سخت تر مي شد
مرغك ما بيهوش بود و
كوچ دوستانش نديد
وقتي بهوش آمد
هيچ اثر از يار دورانش نديد
همه به سفر رفته بودند
او تنهاي تنها مانده بود
از هر آنچه قبلا او داشت
فقط بيماري با او مانده بود
مرغك ما نه از ترس مرگ خويش
بلكه از فراق يار خويش مي گريست
او از تب و تنهايي هراسي نداشت
بلكه چون به يارش دلبسته بود مي گريست
ديگه تا زمستون فقط چند روز مي ماند
هوا سرد تر شده و استخوان مي تركاند
مرغك ما خوشخوان تر شده
غزل خداحافظي را براي فرداهاش مي خواند
ولي خدا رحمان و مهربان بود
آن زمستان مثل تابستان بود
پرنده سال را به پايان رسوند
مثل گلي شد كه در گلستان بود
او كه يارش تنها رفته بود
در سفر به تير بلا گرفتار شد
تنش زخم كاري برداشت
به ترك زندگي ناچار شد
بهاران مرغك منتظر
از اومدن يارش مايوس شد
كوله بار سفر را جمع كرد
روان به دنبال محبوب شد
سال هاست او از اينجا رفته
براي خويش بهشتي ساخته است
او در راه عشق خود
به خدا پيوسته و جان خويش باخته است
او يار نيمه راه بود
اين عشق مي ورزد ديوانه وار
او تاجر سود و زيان بود
اين طواف مي كند پروانه وار


 

نوشته شده توسط یونس مشکانی در 86/11/20 ساعت موضوع | لينک ثابت